فصل سوم

 

 

لغزش‌هاي نظري و عملي در سلوك

مقدّمه

اكنون كه در قالب دو بخش گذشته، اصالت عرفان اسلامي و مبتني بودن آن بر قرآن كريم و احاديث و سيرة معصومين : تبيين و ناروا بودن ايرادات منكران و مخالفان عرفان تشريح شد، جا دارد با علاقمندان به عرفان اسلامي نيز سخني داشته باشيم و به اختصار به لغزشگاه‌هاي نظري و عملي كه در مسير اين مقصد شريف قرار دارد اشاره‎اي نموده و به تذكّرات اشاره‎گونه‌اي براي مصون ماندن از غلتيدن در ورطه‌‌‌هاي خطا و خلاف، كه دين و دنياي شخص را به تباهي مي‌كشاند، بپردازيم. توجّه به اين موارد براي طيّ درست طريق عرفان و نيل به مدارج و مقامات عالي آن امري ضروري است. پيش از ذكر موارد، توضيحاتي لازم به نظر مي‌‌رسد.

 

نخست اين كه مجموعة لغزش‌ها و خطاهاي نظري و عملي كه در پي مي‌آيد، كمتر در يك شخص يا گروه از متصوّفه و عرفا مصداق يافته است. صرف نظر از عارفان حقيقي، كه در سلوك عرفاني خويش تنها به رهنمودهاي قرآن و عترت متّكي بوده‎ و در سير عرفاني خود از مبتلا شدن به لغزش‌ها و خطاهاي مزبور مصون مانده‎اند و هيچ يك از آن لغزش‌ها و خطاها در مورد ايشان مصداق ندارد؛ هر گروه يا شخص، ممكن است به تعدادي از آن‎ لغزش‌ها و خطاها دچار شده و از ديگر موارد مبرّا باشد. بنابراين جا ندارد كه به استناد گرايش شخص يا گروهي به عرفان و تصوّف، همة اين لغزش‌ها و خطاها را به او نسبت داد.

دوّم اين كه در طيّ طريق عرفان ابتلاء به چنين لغزش‌ها و خطاهايي كاملاً قابل اجتناب است و مي‌توان درعين سلوك عرفاني، از تمامي لغزش‌ها و خطاهاي مزبور مصون ماند. اين مصونيّت مستلزم چند امر است.

1ـ صدق و اخلاص: در سلوك طريق عرفان و نيل به قلّه‌هاي معنويّت و كمال، صدق و اخلاص يكي از اساسي‏ترين شروط است. سالكي كه صرفاً به خاطر عشق و محبّت به خدا و اولياء خدا و در مقام ايفاي شايستة وظايف عبوديّت و بندگي، گام در راه عرفان مي‏نهد و از سير و سلوك خود، در پي اغراض نفساني، همچون كسب نام و شهرت، جلب و جذب مريد، جمع‌آوري و اندوختن ثروت، يا نيل به كشف و كرامات، نيست؛ همين صدق و اخلاص، ضامن سلامت سير و وصول او به مقصد غائي كمال است. خداي متعال بر اين حقيقت كراراً تأكيد فرموده است. از جمله مي‏فرمايد: والّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و انّ الله لمع المحسنين: كساني را كه در راه ما به مجاهدت مي‏پردازند قطعاً به راه‌هايمان هدايت مي‏كنيم و هر آينه خداوند با نيكوكاران است.[1] و نيز مي‌فرمايد: فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربّه احداً: هر كس اميد و آرزوي ملاقات و ديدار پروردگار خويش را دارد پس بايد عملي شايسته به جاي آورد و در بندگي پروردگارش احدي را شريك نسازد.[2]

 

2ـ علم و آگاهي: طيّ درست راه كمال معنوي و نيل به مقاصد عرفاني، مستلزم علم و آگاهي سالك به حقايق دين و ضوابط شرع است. به بيان ديگر، نيل به مراتب بالاي يقين، يعني عين اليقين و حقّ اليقين، مستلزم دستيابي به مرتبة نخست آن، يعني علم اليقين است. سالك در آغاز راه سلوك بايد در زمينة شناخت دقيق عقايد حقّه به مدد عقل و قرآن و حديث، و يقين به درستي آن‎ها و نيز شناخت دقيق وظايف و احكام شرع براي مراعات كامل حلال و حرام الهي و عدم تخطّي از آن‎ها، به كسب علم و آگاهي بپردازد. حضرت علي 7 مي‌‌‌فرمايند: يا كميل ما من حركة الاّ و انت محتاج فيها الي معرفة: اي کميل هيچ حركتي نيست جز اين كه در آن به معرفت و شناخت محتاج مي‎باشي.[3] بدون علم و بصيرت پاي در راه نهادن و طيّ طريق كردن چه بسا فرد را به بي‌‌راهه رفتن و دوري بيشتر از مقصد و مقصود مبتلا سازد. به تعبير امام صادق 7: العامل علي غير بصيرة كالسّائر علي غير الطّريق، لايزيده سرعة السّير الاّ بعداً: كسي كه بدون بصيرت و آگاهي عمل مي‌كند همچون كسي است كه در بي‌راهه راه مي‌سپرد، كه سرعت سير او ثمري جز دوري از مقصد نخواهد داشت.[4] آبشخور اين علم و آگاهي هم بايد مكتب اهل بيت : باشد، زيرا جز در محضر اهل بيت : معارف زلال و ناب الهي كه با ظنّ و خطاهاي بشري نياميخته باشد وجود ندارد. چنان كه امام باقر 7 به برخي منحرفان و بعضي صوفي مسلكان عصر خود پيغام دادند كه اگر به شرق و غرب عالم سفر كنيد، جز در نزد ما اهل بيت معارف و كمالات واقعي را نخواهيد يافت.[5] و اميرالمؤمنين علي 7 به كميل كه از اصحاب سرّ آن حضرت بود، فرمودند: يا كميل لا تأخذ الاّ عنّا تكن منّا: اي كميل جز از ما مگير تا از ما باشي.[6] امام صادق 7 فرمودند: كذب من زعم انّه من شيعتنا و هو متمسّك بعروة غيرنا: كسي كه مي‏پندارد از شيعيان ماست درحالي كه به ريسمان اشخاصي غير از ما اهل بيت چنگ مي‌زند و متمسّك مي‌شود، دروغ مي‌گويد.[7] و امام كاظم 7 ‌فرمودند: لاتأخذنّ معالم دينك عن غير شيعتنا: معارف ديني خود را از غير شيعيان ما نگير و نياموز.[8] چرا كه به فرمودة ‌امام باقر 7: انّه ليس عند احد من النّاس حقّ و لا صواب الاّ شيء اخذوه منّا اهل البيت: نزد احدي از مردم مطلب حقّ و درستي نيست مگر همان چيزي كه از ما اهل بيت گرفته‌اند.[9] درنتيجه تا وقتي مي‌توان آب زلال معارف الهي را از سرچشمة آن نوشيد، جا ندارد به جويبارهاي پرخس و خاشاكي كه اندكي از آن آب در آن‎ها جاري است مراجعه كرد.

 

3ـ راهبر و راهنماي ذي‌صلاح: راه سپردن و به مقصد رسيدن در وادي پر رمز و راز و پيچيده و غامض عرفان، جز به مدد راهبر و راهنماي به مقصد رسيده و داراي صلاحيّت دستگيري و راهبري، بسيار صعب و درحدّ ناشدني است. كساني كه بدون مربّي و راهنما و راهبر قدم در اين وادي نهاده‌اند يا به گمراهي كشيده شده و يا ناقص و ناتمام مانده‌اند. امام سجّاد 7 مي‌فرمايند: هلك من ليس له حكيم يرشده: كسي كه شخص حكيمي ندارد كه ارشادش كند به هلاكت دچار مي‏شود.[10] و امام باقر 7 مي‌فرمايند: يخرج احدكم فراسخ فيطلب لنفسه دليلاً و انت بطرق السّماء اجهل منك بطرق الارض، فاطلب لنفسك دليلاً: يكي از شما براي مسافرت چند فرسخي از محلّ خود بيرون مي‏رود و براي خويش در طلب راهنمايي بر مي‌آيد و حال آن كه تو به راه‌هاي آسمان ناآگاه‌تر از راه‌‌هاي زمين مي‌باشي. پس براي خود راهنمايي طلب كن.[11] درخواست‌هاي التماس‌آميز حضرت موسي 7 براي كسب اجازة معرفت آموزي و پيروي از حضرت خضر 7 كه قرآن بيان داشته، شاهد گويايي بر ضرورت بهره‌گيري از راهبران ذي صلاح در راه سلوك باطني است.[12]

در انتخاب راهبر و استاد، چند نكته حائز اهمّيّت است. يكي اين‎ كه مدّعيان راهبري و ارشاد بسيار، امّا راهبران و مرشدان ذي‌صلاح اندك‌اند. چه بسا شيّادان و دنياطلباني كه دام تزوير گسترده‌اند تا خلق را شكار كنند و جاه‌طلبي و مال‎پرستي و لذّتجويي‌هاي خود را از رهگذر مريدان فريب خورده ارضاء نمايند.

دوّم اين كه چه بسا ناقصان به مقصد نرسيده‌اي كه به اتّكاء چند كشف و كرامت، خود را كامل پنداشته و به دستگيري مي‌پردازند؛ ولي چون خود به مقصد نرسيده‌اند قادر نخواهند بود سالك را به كمال برسانند و حتّي با اشتباهات خود، او را تباه مي‌سازند.

سوّم اين‎ كه گر چه ممكن است كساني كه از آغاز، جذبه‌اي شامل حالشان شده و آن‎ها را به قلّة كمال رسانده، شخصاً به مراتبي دست يافته باشند كه اشخاصي كه كار را با سلوك آغاز كرده‌اند و پس از سالياني طيّ طريق، آمادگي دريافت جذبه را به دست آورده و به كمال رسيده‌اند، به آن مراتب دست نيافته باشند و درنتيجه آن مجذوب واصل از اين سالك واصل، شخصاً بزرگ‌تر باشد؛ امّا در امر دستگيري و تربيت شاگردان، كسي كه كار خود را با سلوك آغاز كرده و پيچ و خم‌هاي راه را طيّ نموده و با خطرات و پرتگاه‌هاي مسير مواجه شده است، براي راهنمايي و راهبري سالكان، توانايي بيشتري دارد. چنان كه ممكن است شخصي كه ثروت هنگفتي را از پدر خويش به ارث برده است از كسي كه با ساليان دراز كسب و كار، سرمايه‌اي به دست آورده، به مراتب ثروتمندتر باشد؛ امّا براي آموختن راه و رسم كسب ثروت به ديگران، كسي كه با كار و تلاش خويش زمينة ثروتمندي خود را فراهم ساخته، از آن كس كه بي‌هيچ كار و فعّاليّتي، ثروت هنگفتي را به ارث برده است، توانايي بيشتري دارد. البتّه اين بدان معني نيست كه مجذوبان واصل هيچ كس را به مقصد نمي‌رسانند، لكن كساني در محضر آنان به مقصد مي‌رسند كه خود نيز روحيّة جذبه داشته و در آستانة جذبه قرار داشته باشند، امّا اين گونه اشخاص در بين خلق اندك‌اند. امّا اكثريّتي كه چنين روحيّه و آمادگي‌يي ندارند، و براي كسب آمادگي دريافت جذبه، راه طولاني و پرپيچ و خمي را بايد طي كنند، گرچه براي ايشان نيز محضر مجذوبان واصل دل‌نشين و لذّت‎بخش است و بهره‌هاي معرفتي و اخلاقي محدودي نيز نصيبشان مي‏سازد، لكن در محضر آنان، در حدّ كمال، رشد نيافته و به مقصد نهايي نمي‌رسند. بنابراين براي اكثريّت طالبان طيّ مدارج عرفان، بهره جستن از محضر سالكان واصل، كارسازتر است.[13]

چهارمين نكته اين كه خود سالك قادر نيست راهبر كامل را تشخيص دهد. آنچه از سالك برمي‌آيد تشنگي و طلب وافر براي درك محضر راهبري كامل و درخواست نيل به اين مطلوب از درگاه الهي است، به گونه‌اي كه آرام و قرار از وي سلب شود و تا نيل به آن، دست از طلب برندارد و به چيز ديگري نينديشد.[14] اين تشنگي و طلب صادقانه و تمام عيار كه ناشي از درك اضطرار خويش است، زمينه‎ساز اجابت شده و در پي آن، خداي متعال او را به محضر راهبر كاملي رهنمون ساخته و يا راهبر كاملي را به سوي او گسيل مي‌دارد و بر سر راه او قرار مي‌دهد.

البته  كسي كه به راستي طالب راه يافتن به محضر راهبر كاملي براي نيل به مدارج عالي ‎عبوديّت و عرفان است، پيش از نيل به آن محضر، رفتار و حالاتش با چنين خواست و تمنّايي متناسب است. يعني تا آنجا كه شناخت دارد، به وظايف بندگي خويش عمل مي‌كند و در مسير تعاليم و احكام دين راه مي‎سپرد. كساني كه مدّعي اشتياق درك محضر اولياء خدا براي سير و سلوك الي الله مي‌باشند، امّا چندان اهتمام و التزامي به دستورات دين ندارند، ادّعايشان كاذب است. اينان چون شخص بي‌سوادي مي‌باشند كه به مدرسه نمي‌رود و از امكانات آموزشي كه در اختيار اوست بهره نمي‌گيرد، لكن دائماً حسرت راه يافتن به محضر استادان دانشگاه را مي‌خورد. اينان بايد از خود بپرسند آيا به آنچه از دين خدا و طريق بندگي حق كه در دسترسشان قرار دارد، به درستي و كمال عمل كرده و از آن بهره جسته‌اند كه اكنون در پي پير و مرشدي مي‌باشند تا تعاليم و تكاليف والاتر و سنگين‌تر راه دين و بندگي را به آن‎ها بياموزد.

نكتة‌ پنجم اين‌ كه شاخص‌هاي ظاهري كه براي راهبران ذي‌صلاح مي‌توان نام برد و بدون آن‎ها قطعاً صلاحيّت راهبري مصداق نمي‌يابد، عبارتند از: اعتقاد و التزام به ولايت اهل بيت :، انقياد و تسليم در برابر ظواهر قرآن و فرمايشات معصومين :، پايبندي به اخلاقيّات، و مراعات كامل احكام و آداب شرع مقدّس.

 

پس از اين مقدّمه، اكنون به ذكر لغزشگاه‌هاي نظري و عملي كه در صورت عدم برخورداري از صدق و اخلاص و علم و آگاهي، و عدم پيروي از راهبران ذي‌صلاح، سالك ممكن است به آن دچار شود، مي‌پردازيم.

 

1ـ لغزش‌هاي اعتقادي

برخي پيروان طريقت‎هاي عرفاني، به علّت جهل و ناآگاهي از معارف عقلي و نقلي دين، در درك و فهم سخن عارفان راستين دچار اشتباه شده و يا در فهم و تعبير عقلي كشف‎هاي معنوي خود به خطا رفته و درنتيجه به انحرافات اعتقادي دچار شده‎اند.[15] مهمترين اين لغزشهاي عقيدتي‌ عبارتند از:

 

الفـ عقيده‌مندي به معاني سخيف و نادرستي از وحدت وجود همچون همه خدايي، كه با مسلّمات عقلي و نصوص قرآني و احاديث معصومين : و نيز با كشف‌هاي درست و ناب عرفاني مغاير و متضاد است.

بـ عقيده‌مندي به پندارهاي باطلي چون حلول خداوند در سالك يا اتّحاد خداوند با سالك، كه اين نيز با براهين عقلي و ادلّة مستحكم قرآني و حديثي و با كشف‌هاي اصيل و صحيح عرفاني درتضّاد بيّن و آشكار قرار دارد.  

جـ اعتقاد به تناسخ و بازگشت روح انسان‌ها پس از مرگ به اين عالم در قالب انسان‌هاي ديگر يا حتّي در پيكر حيوانات و گياهان، براي پاك شدن و طهارت يافتن و به كمال رسيدن. اين باور نيز به استناد دلايل فراوان عقلي و براهين استوار قرآني و روائي و دريافت‌هاي قويم و خالص عرفاني، نادرست و باطل است.[16]

د ـ عدم باورمندي و اقرار به حقّانيّت تشّيع و ولايت اهل بيت :، يا بي‌اهمّيّت و بي‌اثر پنداشتن اعتقاد به امامت در طيّ مدارج كمال معنوي و يا حتّي ابراز مخالفت با عقيدة مزبور و اظهار برائت و ضدّيت با عقيده‌مندان به تشيّع و اسير گمراهي و انحطاط دانستن آن‎ها به استناد مكاشفات خود[17] و مستند ساختن تمامي اين باورهاي باطل و بي‌پايه، به نامداران و برجستگان عرصة عرفان و تصوّف.

نادرستي اين پندارها و حقّانيّت داشتن تشيّع و مشروط بودن وصول به مقصد قصواي توحيد، به پذيرا شدن و قبول ولايت اهل بيت : و گام سپردن در صراط مستقيم ولايت آن بزرگواران، امري است كه براهين مستحكم عقلي و كشفي و نصوص مسلّم قرآني و حديثي، بر آن دلالت دارند.

صاحب‌ناماني از عرصة عرفان و تصوّف كه غير شيعه و ناباورمند به امامت اهل بيت : معرّفي مي‌شوند از سه گروه خارج نيستند.

(1)                       عارفان كاملي كه يا از ابتداي سلوك شيعه بوده و يا در طيّ مدارج سلوك به حقانيّت تشيّع پي برده و پذيراي ولايت اهل بيت : شده‌اند و به اين باور، در گفتار و نوشتارهاي خود تصريح نموده‌اند و در اعصار بعد، دشمنان شيعه كه در صدد بودند مكتب تشيّع را ناتوان از پروراندن شخصّيت‌هاي بزرگ علمي و عرفاني جلوه دهند، آنان را غير شيعه معرّفي نموده و حتّي در آثار مكتوب آن‎ها دست برده و اقارير آنان به حقّانيت تشيّع و باورمندي به ولايت ائمّه : را حذف كرده و حتّي مطالبي حاكي از تعارض ايشان با تشيّع و ضديّت آنان با شيعيان بر آن‎ها افزوده‌اند. خوشبختانه در برخي موارد در كاوش‌هاي محققّان، آثار اصيل آن بزرگان و نامداران عارف كه به خطّ خود آن‎ها نگاشته شده است به دست آمده و مخدوش بودن آثار چاپي دستكاري شده به اثبات رسيده است.[18] در مواردي هم كه عارفان بزرگي چون عطّار نيشابوري يا حافظ شيرازي در مجموعة اشعار خود به عقيده‎مندي خويش به تشيّع تصريح نموده‌اند، غالباً مصحّحان كه ميانة خوشي با ولايت و تشيّع نداشته‌اند، ابيات و قصائد و غزليّات حاكي از اين باورهاي شاعر عارف را فاقد اصالت و از موارد افزوده شده بر اشعار شاعر اصلي توسّط ديگراني كه معتقد به تشّيع بوده و خواسته‎اند آن شاعر عارف را نيز شيعه جلوه دهند، قلمداد نموده‌اند.

همان گونه كه اشاره شد، به براهين مسلّم عقلي و نقلي و كشفي، وصول به وادي توحيد جز از طريق صراط مستقيم ولايت امكان پذير نيست و منتهيان و عارفان بزرگي كه وصول آنان به توحيد ترديد ناپذير است، باورمندي و قبولشان نسبت به ولايت اهل بيت : نيز غير قابل ترديد است.

(2)                       عارفان كامل و به مقصد رسيده‌اي كه در عين باورمندي به تشّيع و اعتقاد به ولايت و امامت اهل بيت :، به علّت زندگي در عصر و محيطي كه قدرت در دست دشمنان بي‌رحم و بي‌منطق شيعه بوده و هر كس اظهار تشيّع مي‏كرده جان و مال و نواميسش در معرض نابودي و تعرّض قرار مي‌گرفته است، به حكم شرع، تكليف خود را كتمان عقيده و تقيّه پيشه كردن تشخيص داده و از اظهار عقايد خود پرهيز نموده و به باورهاي شيعي خود تصريح نكرده‌اند و يا حتّي در مواردي به همسويي با اعتقادات غير شيعي تظاهر نموده‌اند.

(3)                       مبتديان يا متوسّطاني كه گر چه به دلايلي چون چيره دستي و مهارت در شعر و ادب، صاحب نام شده‌اند، لكن از نظر طيّ مدارج سلوك و نيل به مقامات معنوي، در آغاز يا ميانة راه بوده‌اند. در بين اين گروه ممكن است افراد ناباور يا حتّي مخالف و معارض با تشيّع به چشم بخورد؛ امّا همان طور كه اشاره شد، منزلت عرفاني آن‎ها بدان پايه نيست كه انحراف اعتقادي ايشان، براي طالبان تفكيك بين حساب عرفان و تشيّع، به عنوان حجّتي موجّه و قوي، قابل استناد باشد.

هـ ـ اعتقاد به مهدويّت نوعي و انكار مهدويّت شخصي و عقيده نداشتن به فرزند بلافصل امام حسن عسكري 7 كه در شب نيمة شعبان سال 255 هجري قمري از نرگس خاتون 3 در سامرّاء متولّد شدند و مقارن رحلت پدر بزرگوارشان، در سال 260 هجري قمري مسؤوليّت امامت را عهده‎دار شده و به مدّت 69 سال زندگي مخفي و دور از دسترس عموم را، كه غيبت صغري ناميده مي‎شود، در پيش گرفتند و پس از آن، زندگي ناشناس در جمع مردم را، كه غيبت كبري خوانده مي‎شود، آغاز كردند و تا زمان ظهور و قيام جهانيشان براي ريشه‎كني الحاد و ظلم و فساد و ناامني از عرصة گيتي و استقرار توحيد و معنويّت و عدالت و صلاح و صلح و امنيّت در پهنة جهان، زندگي ناشناس در جمع مردم را با پيكر جسماني و حيات طبيعي، همچون ديگر انسان‎ها، ادامه مي‎دهند و پس از ظهور و قيام و تشكيل حكومت جهاني اسلام، سالياني رهبري حكومت جهان را در دست داشته و پس از سپري نمودن عمري بسيار طولاني به ارادة الهي، نهايتاً از دنيا رحلت خواهند كرد.

برخي از صوفيان عقيده دارند كه آن حضرت در دوران غيبت، پيكر جسماني و بدن عنصري خود را رها كرده و به روحي مجرّد تبديل شده‎اند كه در پيكر سالكان حلول مي‎كنند و از اين راه، سالكان به مقام مهدويّت نائل مي‎شوند. برخي ديگر از آنان اساساً وجود امام زمان 7 به عنوان يك شخص انساني را منكر بوده و مهدويّت را يكي از مقامات معنوي دانسته و هر كس را كه به آن مقام نائل ‎شود، مهدي مي‎دانند و در نوشته‎ها و سخنانشان واژة "مهدي" را نه به عنوان لقب خاصّ شخص حجّت ‎بن ‎الحسن 7، بلكه به معني لغوي آن، يعني هدايت يافته، به كار مي‎برند و به استناد احاديثي همچون المهديّ من هديت: مهدي (هدايت يافته) كسي است كه تو (خدا) هدايتش نموده باشي.[19] و يا پاسخ امام باقر 7 به حكم بن ابي نعيم كه مي‎خواست بداند آن حضرت قائم آل محمّد است يا نه، كه به وي فرمودند: كلّنا قائم بامر الله: همة ما امامان قيام كنندة به امر خداوند مي‎باشيم. او پرسيد: فانت المهديّ: پس آيا شما مهدي هستيد؟ حضرت فرمودند: كلّنا نهدي (يهدي) الي الله: همة ما به سوي خدا هدايت مي‎كنيم،[20] تمام احاديثي را كه در مورد امام زمان 7 وجود دارد و در آن‎ها به لقب "مهدي" اشاره شده است، تأويل نموده و ناظر بر هر سالك هدايت يافته و هدايت كننده‎اي (كامل مكمِّل) مي‎دانند كه به مقام قطبيّت اعظم نايل شود.

پس به هر دوري وليّي قائم است                

تـا قيـامـت آزمـايش دائــم است

هر كه را خوي نكـو باشـد بِرَست        

هر كسي كو شيشه دل باشد شكست

پس امـام حيّ قائـم آن ولي است        

خواه از نسل عمر خواه از علي است

مهدي و هادي وي است اي راه‌جو           

هـم نـهان و هـم نشـسته پيـش رو

نادرستي عقايد گروه‌هاي فوق، كه يكي منكر زندگي طبيعي با بدن جسماني امام زمان 7 و قائل به حلول روح آن بزرگوار در پيكر سالكان است، و ديگري اساساً منكر شخص امام زمان 7 و قائل به مهدي و قائم بودن هر شخص هدايت يافتة از راه باطن در طريق تصوّف و هر قطب و مرشد (كامل و مكمِّلي) است، به استناد آيات فراوان و احاديث بي‎شماري كه در مورد شخص حضرت مهدي ارواحنا فداه وجود دارد، امري مسلّم و چون روز روشن است. البتّه از آنجا كه جنگ و جدل بر سر الفاظ كاري بيهوده است و وضع اصطلاحات در معاني مختلف بلامانع مي‎باشد، اين امر كه شخص يا گروهي لفظ مهدي را در معاني لغوي آن مدّ نظر قرار داده و در مورد هر هدايت يافته‎اي به كار ببرد، چندان مورد اعتراض نيست؛ امّا اين كه شخص يا گروه مزبور عقيدة به اين گونه مهدي‎ها را جايگزين عقيده به امام دوازدهم، حضرت حجّت ‎بن ‎الحسن ‎العسكري 7 سازد، بي‎شك باطل و مردود مي‎باشد. چنان كه اگر فردي با تكيّه به مفهوم لغوي كلمة "صادق"، مقامي به نام صداقت يا صادقيّت تعريف نموده و هر شخص راستگو و درستكاري را صادق بنامد، بدون ايراد است؛ امّا اگر به اتّكاء آن، وجود امام صادق 7 را انكار كند، سخني باطل گفته و عقيده‎اي نادرست اختيار كرده است.

نكتة ديگر اين كه گر چه درست است كه امام بزرگترين آية خداوند است[21] و جلوة آيات خداوند در درون انسان وجود داشته و قابل شهود و رؤيت باطني است[22] و در نتيجه جلوة حجّت خدا را مي‎توان در درون خويش رؤيت نمود و به شهود امام در باطن خود نايل شد؛ امّا اين كه كسي وجود و قابل رؤيت بودن آيات خدا را منحصر به جهان درون بداند و وجود و امكان رؤيت آن را در جهان بيرون منكر شود و بر اساس آن، منكر وجود خارجي امام زمان 7 و قابل مشاهده بودن آن حضرت در جهان خارج شود، امري مردود و باطل است. قرآن كريم در مورد وجود جلوه‎هاي دروني و بيروني آيات خداوند و قابل شهود باطني و مشاهدة حسّي بودن آيات مزبور، مي‎فرمايد: سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم: بزودي آياتمان را در جهان بيرون و در درون خودشان، به آن‎ها نشان مي‎دهيم.[23] و نيز مي‎فرمايد: و في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلا تبصرون: و در زمين براي اهل يقين آيات و نشانه‎هايي وجود دارد و در درون خودتان نيز، پس آيا نمي‎نگريد؟[24]و[25]

 
2 ـ حجّت شمردن كشف و كرامات

برخي از سالكان و سرسپردگان به شخصيّت‎هاي عرفاني يا علاقمندان و دلباختگان به آن‎ها، چه در عرصة عقيده‎مندي و تبعيّت خويش از آن شخصيّت‎ها و چه در مقام اثبات حقّانّيت و علوّ مقام و مكانت شخصيّت‎هاي مورد علاقه و اعتقاد خود براي ديگران و اثبات درستي راه و مرام خويش، يعني باورمندي و پيروي از آن شخصيّت‎‎ها، كشف و كراماتي را به آنان نسبت مي‏دهند و وجود آن كشف و كرامت‌ها را دليل ترديد ناپذيري براي عظمت و شايستة سر‌سپاري بودن آن شخصيّت‎ها مي‌شمارند. اين رويّه از ديرباز تاكنون در بين مريدان و علاقمندان به شخصيّت‎هاي عرفان و تصوّف رايج بوده و كتاب‌هاي بسياري حاوي داستان‌هاي كشف و كرامات عارفان، از قرون گذشته تا عصر ما به رشتة تحرير درآمده است.

در بعضي موارد نيز سالك مكاشفات خود و يا توانايي‌هاي روحي به دست آمدة خويش در انجام خوارق عادات و كرامات را دليل حقّانيّت راه و راهبر خود تلقّي كرده و به اعتبار آن‎ها، بر ايمان و ثبات قدمش در آن راه افزوده مي‏شود.

صرف نظر از آن دسته از كشف و كرامات و خوارق عادات كه ناسازگار و معارض با عقل و وحي است و بي‎شك چيزي جز افسانه‌پردازي‌هاي مريد براي جلب و جذب مريدان تازه براي پير و مرشد خود نيست و چه بسا روح آن پير و مرشد هم از چنين افسانه‌هايي كه حول شخصيّت او ساخته و به او نسبت داده‌اند بي‌خبر بوده و قلباً از اين سخنان بيزار باشد، در زمينة كشف و كرامات بايد به نكات زير توجّه داشت.

سرزدن كرامات و خوارق عادات و دست دادن مكاشفات و شهود باطني را به هيچ وجه دليل حقّانيّت و صحّت راه شخص و وجود وجهة ربوبي و شمول توفيقات و تأييدات الهي براي وي نمي‌توان به حساب آورد و هر شخصي را كه داراي كشف و كراماتي بود الزاماً نمي‌توان عارف شمرد. بايد دانست كه برخي از مكاشفات، چيزي جز تصوير نفس خود شخص در فضاي خيال او نيست و چنين مكاشفات انعكاسي به هيچ وجه بيانگر حقايق عالم نبوده و تلازمي با حقّانيّت الهي عقايد و روش شخص ندارند.[26] همچنين انجام كارهاي خارق‎العاده از طريق توسعة قدرت‌هاي روحي حاصل از تمرينات و رياضات، دليل حقّانيّت فرد نيست؛ زيرا همان طور كه از راه رياضات رحماني و انجام طاعات و عبادات شرعي، قواي روحي شخص بيدار و فعّال و بالنده مي‌شود، با رياضات شيطاني و غيرشرعي نيز مي‏توان قواي نفس را فعّال و تقويت نموده و با استفاده از آن، كارهاي خارق‌العاده انجام داد.

بنابراين همان گونه كه در قدرت‌هاي ظاهري، همچون قدرت بدني يا توانمندي اقتصادي، يا قدرت نظامي و يا اقتدار سياسي، هيچ تلازمي بين قدرت و حقّانيّت نيست و از راه‌هاي درست و نادرست و مشروع و نامشروع مي‏توان به آن قدرت‌ها دست يافت و در نتيجه، داشتن چنان قدرت‌هايي دليل بر صحّت سخن، انديشه، عقيده، مرام و آيين شخص دارندة آن قدرت‌ها نيست؛ در قدرت‌هاي باطني و روحي نيز چنين تلازمي وجود ندارد. بهترين شاهد بر اين امر، خوارق عاداتي است كه به دست مرتاضاني انجام مي‏شود كه به خدا و دين و معارف ديني بي‌اعتقاد بوده و بالتّبع تارك احكام الهي وحتّي بعضاً آلودة به اعمال زشت و پليد مي‌باشند.

 

3ـ مطلق كردن و حجّت شمردن پير و مراد

بسياري از كساني كه به گروه‌هاي عرفاني روي آورده و در برابر مربّي و راهبري سر تسليم و ارادت فرود آورده و با او دست بيعت و تبعيّت داده و به وي سرسپرده و تحت ارشاد و دستگيري او قرار گرفته‌اند، با ديدن كشف و كرامتي يا با پي بردن به كمال و فضيلتي در پير و مقتداي خود، او را تا رتبة عصمتِ مطلق بالا برده و قول و فعل وي را حجّت مي‌شمارند و مرشد و راهبر خود را قابل سنجش با معيار عقل و وحي ندانسته، بلكه عقل و شرع را در جهت انطباق با قول و فعل وي تأويل و توجيه مي‌كنند.

در اين مورد بايد توجّه داشت كه اوّلاً گرچه ممكن است انسان از رهگذر تزكيه و تهذيب نفس، تقويت عقل و ايمان و غلبة آن دو بر شهوت و غضب، و نيز از رهگذر باز شدن ديدة دل در اثر نيل به موت و يقين و شهود باطن پليد و نفرت‌انگيز گناه و معصيت، از هواي نفس رهايي يابد و از انگيزه‌ها و اغراض نفساني مبرّا شود و به عصمت عملي، يعني مصونيّت از ارتكاب معاصي و گناهان، دست يابد؛ امّا حساب عصمت نظري و خطاناپذيري در تشخيص، كه محتاج برخورداري از علم نامحدود و زوال‌ناپذير مي‌باشد، از آن جداست. درنتيجه ممكن است شخصِ از نفس و هوي رسته‌اي، در تشخيص خود دچار اشتباه شود؛ و درعين صداقت و خلوص، براساس آن تشخيص اشتباه، در قضاوت خود دچار خطا شده؛ يا در اظهارات خويش مطلب نادرستي را بيان كرده، و يا در عمل دست به كار ناصحيحي بزند. تا عصمت و مصونيّت از گناه با عصمت و مصونيّت از خطا، در شخص جمع نشود، همواره احتمال قضاوت يا سخن و يا عمل ناصحيح وجود داشته، و در نتيجه رفتار و گفتار شخص حجّيت نداشته و ملاك و معيار نخواهد بود.

ثانياً عدم ارتكاب گناه يا عدم ابتلا به خطا در گذشتة عمر، به هيچ وجه دليل مصونيّت مطلق شخص از ارتكاب و ابتلاء به آن در آيندة‌ عمر نخواهد بود. عصمت كه به معني مصونيّت مطلق و هميشگي است، تنها با تأييد خداوند كه از آغاز، به همة عمر شخص اشراف و آگاهي دارد، قابل احراز است.

كساني كه خداوند اين مصونيّت مطلق و هميشگي را براي آنان تأييد و اعلام نموده است، انبياي عظام و ائمّة كرام و حضرت صدّيقة طاهره : مي‌باشند. گرچه وجود چنين عصمتي در برخي اشخاص ديگر، خصوصاً بعضي از اعضاي خاندان پيامبر گرامي اسلام :، محتمل است، امّا چون از جانب خداي متعال وجود آن، تأييد و اعلام نشده است، سخنان و اعمال و تقريرات هيچ كس جز پيامبران و امامان و حضرت فاطمه : حجّيت نداشته و ملاك و معيار دين نخواهد بود.

بر اساس فوق، حتّي اگر پير و مرشد، به واقع در گذشتة عمر خويش به هيچ گناه و خطايي دچار نشده باشند، كه احراز چنين امري براي ديگران دشوار و در حدّ ناممكن است، باز هم گفتار و رفتار وي حجّت نبوده و ملاك رضا و سخط الهي و معيار درست و نادرست ديني نخواهد بود. درنتيجه براي پذيرفتن و پيروي كردن از قول و فعل چنين مربّياني، بايد از عدم تعارض آن با وحي و عقل و با قول و فعل معصوم، مطمئن شد. و در موردي كه پير و مرشدي، درعين بلندپايگي معنوي و عرفاني، سهواً يا عمداً، سخني گفت يا رفتاري كرد كه با سخن و رفتار معصوم و با نصّ وحي و حكم عقل مغايرت داشت، ضمن حفظ احترام و علاقمندي به آن پير و مرشد، مي‌بايست به دور از تعصّب جاهلانه، خطا بودن آن سخن و رفتار را پذيرفت و اذعان كرد و به خاطر پافشاري بر خطا‌ناپذيري وي، به تلاش ناروا در تأويل دين دست نزد. امام صادق 7 مي‌فرمايند: ايّاك ان تنصب رجلاً دون الحجّة فتصدّقه في كلّ ما قال: برحذر باش از اين كه بدون حجّت و دليل شرعي شخصي را در جايگاهي قرار دهي كه هر چه را او گفت تصديق كني.[27]

4ـ بياعتنايي و حذف ظواهر وحي

برخي از گروندگان به فرق اهل تصوّف به استناد وجود معاني باطني و تفسيرهاي انفسي براي آيات الهي و اين كه آيات الهي علاوه بر معاني، داراي تأويلاتي مي‌باشند، و نيز به اتّكاي تعبيرات شاعرانه و ذوقي، معاني و مدلولات ظاهري آيات را بي‌اهمّيّت تلقّي كرده و مورد بي‌توجّهي قرار داده‎اند و عملاً آن‎ها را كنار نهاده و حذف كرده‎اند و با تعبيراتي از اين قبيل كه قرآن همچون ميوه‌اي كه مغزش در خور استفادة انسان و پوستش خوراك حيوانات است، مي‌باشد، معاني باطني و تأويلات عرفاني آيات را در شأن خواصّ و رهروان طريق كمال، و معاني ظاهري و لاية رويين قرآن را سهم عوام دانسته‎اند.

همان طور كه در فصل‎هاي قبل توضيح داديم، وجود معاني باطني و تفسيرهاي انفسي و تأويل داشتن آيات الهي، هيچ يك به معناي كم اهمّيّت بودن معاني و مدلولات ظاهري آيات نيست. همچنين معاني درست باطني و تفسيرهاي صحيح انفسي آيات هرگز متضادّ و نفي كنندة معاني ظاهري آن‎ها نيستند و پذيرش و التزام به هر دو، امكان‎پذير و ضروري است. ضمناً تعبيرات شاعرانه و ذوقي، براي فهم و عمل به دين، ملاك و حجّت نبوده و در پيشگاه الهي مورد قبول نيستند.

 

5ـ بياعتنايي به عقل

برخي از پيروان مكاتب عرفاني با تعبيراتي از اين قبيل كه پاي استدلاليان چوبين بود و راه تفته و گداختة كمال و قرب الهي را با پاي مومين خرد نمي‏توان طي كرد و عقل از درك حقايق بلند دين قاصر است و در نتيجه بايد عقل را كنار نهاد و خود را از اسارت آن رها ساخت و به نيروي عشق، به دريافت‌هاي شهودي دست يافت، حجيّت عقل را نفي كرده و از تن دادن و تمكين در برابر مسلّمات عقلي سر باز زده و خود را از تلاش براي رشد عقل بي‎نياز شمرده و به آن نپرداختهاند.

در اين مورد نيز بايد توجّه داشت كه اوّلاً محدود بودن حوزة توانمندي عقل و نامحدود نبودن قدرت آن در دريافت و درك حقايق، كه امري درست و پذيرفته است، به هيچ وجه نمي‏تواند بهانة نفي مطلق كارايي عقل و حذف و انكار توانمندي آن در محدوده‌اي كه كارايي دارد قرار گيرد. براي مثال مي‌توان دستگاه رايانه‎اي را در نظر گرفت كه ظرفيّتي مشخّص و محدود دارد و در نتيجه قادر نيست برخي برنامه‌ها و نرم‎افزارها را كه نياز به توان و ظرفيّت بيشتري دارد اجرا كند، امّا اين بدان معني نيست كه اساساً توان اجراي هيچ برنامه و نرم‎افزاري را ندارد و بايد كلاًّ آن را كنار نهاد و به دور انداخت. يا مي‌توان ترازوي بسيار دقيقي را در نظر آورد كه از دو جهت محدوديّت دارد. يكي ميزان سنگيني و وزني كه قادر به كشيدن آن است و دوم مقدار وزنه‌هايي كه براي كشيدن وزن چيزها همراه دارد. امّا هيچ يك از اين دو محدوديّت سبب نخواهد شد كه ارزشمندي ترازو و ملاك بودن آن در تعيين وزن اشياء، در محدودة كارايي آن، انكار شده و ترازو به دور انداخته شود.

ثانياً محدوديّت توانايي عقل براي هضم و تحليل برخي حقايق، امري غير از تضادّ مسلّمات عقلي با آن حقايق است. عقل سليم و دلايل صحيح هيچ‎گاه با كشف صحيح و معارف و علوم الهامي ناب در تعارض قرار نمي‌گيرد.

ثالثاً خود دين، عقل را حجّت دانسته و پيامبر باطني شمرده است[28] و در آيات الهي و احاديث معصومين :، عقل دستماية بندگي خداي رحمان و وسيلة دستيابي به بهشت جاودان معرفي شده و براي بسياري از امور، برهان عقلي اقامه و مطرح شده است.[29]

 

6ـ بياعتنايي و بياحترامي به علوم و عالمان ظاهر

بعضي از علاقمندان به عرفان و تصوّف به اين بهانه كه علوم كسبي، اعم از عقلي و نقلي، تنها به ظواهر امور راه دارند و آميختة به نقص و خطاهاي بسيارند و عالمان ظاهري تنها به بازي با اصطلاحات و الفاظ و قيل و قال‌هاي علمي مشغول و از حقيقت دين بي‌بهره‌اند، علوم ظاهري را بي‌اعتبار شمرده و به كسب علم نمي‎پردازند و به عالمان دين جسارت روا داشته و تنها راه نيل به حقايق را علوم كشفي و الهامي مي‎دانند و با استناد به عبارت العلم هو الحجاب الاكبر: علم همان حجاب بزرگتر است، پرداختن به كسب علم را موجب محجوب شدن از حقيقت مي‎شمارند.

در اين زمينه بايد توجّه داشت كه ارزش والاي علوم موهبتي و الهامي‎ (علم لدنّي) و معارف شهودي، به هيچ وجه نفي كنندة ارزشمندي علوم اكتسابي عقلي و نقلي نيست و اقبال به معارف شهودي و علوم الهامي، نبايد به ادبار از كسب علوم عقلي و نقلي بيانجامد. شاهد بارز اين حقيقت، تأكيدات فراواني است كه در قرآن و احاديث معصومين : بر كسب علم و تفكّر و تحقيق براي پي بردن به حقايق نوين علمي وجود دارد. قطعاً در مواردي كه معصومين : مسلمانان را به كسب علم حتّي از غير مسلمانان و از سرزمين‌هاي غير اسلامي تشويق نموده‌اند، به علوم الهامي و معارف شهودي نظر نداشته‌اند. حوزه‌هاي تعليم و تدريس معارف ديني كه پيامبر اكرم و اهل بيت بزرگوارش : داير نموده و حقايق و معارف ديني را در آن‌ها آموزش مي‏دادند و تجليل‌هايي كه از علم آموختگان در مكتب معارف ديني به عمل مي‌آوردند نيز شاهد ديگري بر ارزشمندي علوم كسبي و اهمّيّت پرداختن به كسب علوم ديني است.

اساساً اين كه علوم كسبي و علوم الهامي متضادّند و در نتيجه تنها يكي از آن دو را مي‌توان اختيار كرد، پنداري باطل و مغاير با آيات و احاديث و سيرة معصومين : است. بهترين شاهد بر غير قابل جمع نبودن و حتّي لزوم جمع كردن بين علوم كسبي و علوم الهامي، برجستگان از صحابة پيامبر و ائمّه : و شخصيّت‎هاي بزرگ علمي و عرفاني تاريخ اسلام و عارفان والامقام شيعه‌اند، كه از جملة اين عالمان عارف و عارفان دانشمند، به شخصيّت‎هايي چون سيّد بن طاووس، سيّد بحرالعلوم، ابن فهد حلّي، شهيد ثاني و از متأخّرين، عالمان عارفي همچون آيات حقّ سيّد علي شوشتري، آخوند ملاّ حسينقلي همداني، ميرزا جواد ملكي تبريزي، شيخ محمّد بهاري، سيّد احمد كربلايي، سيّد علي قاضي، سيّد محمّد حسين طباطبايي، شيخ محمّد تقي آملي، سيّد عبد الكريم كشميري، ميرزا علي اكبر مرندي، شيخ محمّد جواد انصاري همداني، شيخ محمّد علي شاه آبادي، امام خميني و ده‌ها عارف دانشمند بزرگ ديگر از در گذشتگان رضوان الله عليهم اجمعين و چهرة درخشان و مرجع بزرگوار شيعه آيت الله العظمي محمّد تقي بهجت گيلاني و ديگر عالمان عارف صاحب‌نام و گمنام موجود مي‌توان اشاره نمود.

گر چه نمي‌توان منكر شد كه بدون كسب علوم ظاهري مي‏توان به معارف شهودي و علوم الهامي راه يافت، امّا در طيّ طريق عرفان، آگاهي بر علوم عقلي و نقلي دين، سلامت سلوك سالك را تضمين نموده و امكان درك بهتري از شهود‌هاي عرفاني را براي او فراهم مي‏سازد.

در مورد اين كه علم حجاب اكبر است بايد توجّه داشت كه اوّلاً در جوامع حديثي و كتب روائي چنين عبارتي وجود ندارد و در نتيجه نبايد پنداشت كه عبارت مزبور سخن معصوم و در نتيجه حجّت است.

ثانياً حجاب شدن علم هنگامي مفهوم مي‎يابد كه شخص عالم به خاطر علوم خود، دچار عُجب و غرور شود و به ديگران به ديدة حقارت بنگرد و خود را از همگان برتر بپندارد و به اصطلاح، خود را عقل كلّ و ديگران را عوام كالانعام بشمارد و براي فهم و تشخيص ديگران اعتبار و ارزشي قائل نشود و هر چه جز نظر خود را باطل و بي‎ارزش بشمارد. و يا اين كه تنها آنچه را با علم و عقل خويش پي برده، درست و حقيقت بشمارد و وجود حقايقي فراتر از معلومات خود را انكار كند و هر آنچه بر خودش معلوم نشده را باطل دانسته و با آن به مخالفت و ضدّيّت بپردازد. چنين حالاتي مربوط به متوسّطين اهل علم است. هنگامي كه شخص به كمال علمي برسد، حالت فروتني و تواضع در برابر خلق و محتمل‎الخطا دانستن معلومات خود و متحمل‎الصّدق شمردن آنچه خود به آن دست نيافته است در وي پديد مي‎آيد و چنين علمي قطعاً ماية محجوبيّت او نخواهد بود.

امر ديگري كه در طريق علم ممكن است موجب محجوب شدن شخص گردد، علم و دانش خود را حاصل تلاش و تقلاّ و نتيجة تدبير و هنرمندي خويش شمردن و آن را عطاي خداوند نديدن است. امّا اين خودبيني و خدا را نديدن نيز لازمة ذاتي علم‎آموزي نيست و چه بسا عالمان خدابيني كه تلاش و كوشش خويش را تنها عرض نيازي به درگاه الهي به شمار آورده و علم و دانش خود را عطا و موهبت خداوند مي‎دانند.

آنچه به عنوان عوامل حجاب شدن علم گفته شد، در مورد طاعات، عبادات، رياضات همچنين الهامات، مكاشفات، خوارق عادات و كرامات نيز مي‎تواند مصداق يافته و آن‎ها را به حجاب تبديل كند. بنابراين اگر به علّت وجود چنان احتمالي، بايد بر تحصيل علم مهر بطلان زد، آن‎ها را نيز بايد باطل شمرد و ترك كرد. ولي صوفيان حاضر به تسرّي چنين حكمي بر موارد مزبور نيستند.

ثالثاً اگر عالم ممكن است در يك حجاب واقع شود، جاهلي كه خود را بي‎نياز از علم مي‎پندارد قطعاً محجوب به دو حجاب است، يكي حجاب جهل و ديگري حجاب بي‎نياز پنداشتن خود به آگاهي و علم.

رابعاً ماية محجوبيّت، توقّف در علم است. راه محجوب نشدن عدم كسب علم نيست، بلكه علم آموختن و آن‎گاه از علم ظاهري به سوي معارف باطني گام سپردن است. به تعبير ديگر بايد از علم عبور كرد و به آن اكتفا نكرد، يعني وارد حجاب شد و از آن گذشت. و اين حكم در مورد تمامي حجاب‎هاي نوراني، از قبيل آنچه قبلاً به آن‎ها اشاره شد، نيز صادق مي‎باشد.

 

7ـ توسّل به احاديث غير معتبر و برداشت‌هاي ناموجّه براي اثبات درستي مطالب عرفاني

برخي گويندگان و نويسندگان عرصه‌هاي عرفاني، در مقام اثبات درستي مطالب خود،‌ در صدد مستند ساختن آن‎ها به احاديث معصومين : برمي‌آيند و در اين راه به عباراتي استناد مي‌جويند كه انتساب آن‎ها به معصوم قابل اثبات نيست و داراي سند قابل اعتمادي نيستند، لكن گوينده يا نويسندة مزبور به صرف اين كه در سخنان و نوشته‌هاي عرفا، عبارات مزبور به عنوان حديث شهرت يافته، بدون مراجعه به منابع موثّق حديثي و ارزيابي‎هاي كارشناسانة آن عبارات از ديدگاه علوم رجال و درايه، به علّت همسويي مدلول آن عبارات با مطلب عرفاني مورد نظر خود، آن‎ها را درست و ترديد ناپذير پنداشته و به تكرار آن عبارات در سخن و نوشتة خويش مي‌پردازند. درحالي كه به تعبير دانشمندان علم الحديث: رُبَّ مَشهُورٍ لا اَصلَ لَهُ: چه بسيار عبارتي كه به عنوان حديث شهرت يافته، لكن اصالتي ندارد.

در برخي موارد گويندگان و نويسندگان مزبور، حديث معتبري را مستند اثبات درستي مطالب عرفاني خود قرار مي‌دهند، لكن بدون توجّه به عبارات قبل و بعد حديث و شرايط مطرح شدن آن از سوي معصوم و مخاطب حديث و سؤالي كه در مقام پاسخ آن، يا حادثه و مطلبي كه در مقام تحليل و تبيين آن، معصوم حديث مزبور را بيان داشته است، معنايي جز آن چه در نظر معصوم بوده است از آن حديث برداشت نموده و همسويي معناي برداشت شدة خود با مطالب عرفاني مدّ نظر خويش را دليل درستي مطالب مزبور قرار مي‌دهند.

در اين زمينه نيز بايد عنايت داشت كه اين گونه مستندسازي مدّعيات و مطالب عرفاني، نه تنها موجب اثبات مدّعيات و مطالب مزبور نمي‌شود، بلكه پس از روشن شدن غيرموثّق بودن حديث يا نادرست بودن برداشتي كه از آن شده است،‌ صحّت مطالب عرفاني مورد نظر، كه با دلايل ديگري قابل اثبات است، مورد ترديد قرار خواهد گرفت. بنابراين در نقل احاديث و معنا كردن آن‎ها بايد با احتياط و دقّت علمي عمل كرد و به شيوة كساني كه معتقدند هدف وسيله را مباح و توجيه مي‌كند، رفتار نكرد.

 

8ـ استناد به اشعار و عبارات اديبانه و داستان‌ها و تمثيل‌هاي عرفاني

برخي علاقمندان و معتقدان به عرفان و تصوّف، در مقام فهم و پذيرش مطالب عرفاني يا به هنگام توجيه و اثبات آن براي ديگران، به اشعار يا عبارات زيبا و اديبانة عرفا و يا به داستان‌ها و تمثيل‌هاي موجود در ادبيّات عرفاني استدلال مي‌كنند و مي‌پندارند صِرف اين كه مطلب مورد نظر آن‎ها در قالب شعر يا عبارت موزون و آهنگيني در‌آمده و يا داستان و تمثيلي در مورد آن وجود داشته و شهرت يافته است، دليل صحّت و درستي آن مطلب مي‌باشد.

در اين مورد نيز بايد توجّه داشت كه اوّلاً شعر و ادب همچون ديگر جلوه‌هاي هنر، از قوّة خيال آدمي مايه مي‌گيرد. دل‌نشيني و جذّابيّت و تأثيرگذاري آثار هنري بر مخاطب، حسابي جداي از صحّت و درستي محتوا و پيام آن آثار دارد. همان طور كه صحيح‌ترين و متقن‌ترين مضامين عقلي و متعالي‌ترين و ملكوتي‌ترين مطالب معنوي را مي‌توان با بهره جستن از خلاّقيّت هنري و مايه گرفتن از قوّة خيال، در زيباترين و جذّابترين قالب‌هاي هنري ريخت و به مخاطب عرضه كرد، نادرست‌ترين و سست‌ترين مضامين و منحط‌ترين و شيطاني‌ترين مطالب را نيز مي‌توان به مدد خلاّقيّت هنري و بهره‌گيري از قوّة خيال، به شكلي زيبا و جذّاب درآورد و ارائه نمود. در بين پديده‌هاي هنري و ادبي اقوام و ملل گوناگون، مصاديقي براي هر دو نوع مي‌توان يافت.

بنابراين صِرف ارائة محتوا در قالبي اديبانه و هنرمندانه، به هيچ وجه دليل حقّانيّت و درستي محتوا نيست. و تأييد و پذيرفتن محتواي مزبور محتاج سنجيدن آن با معيارهاي منطقي و ديني، و اطمينان از سازگاري آن محتوا با معيارهاي مزبور است.

ثانياً شاعران و اديباني كه در حوزة عرفان دست به خلق آثار هنري زده‌اند و عارفاني كه مطالب خود را در قالب شعر و نثر اديبانه بيان داشته‌اند، هيچ يك مصون و معصوم از خطاي در تشخيص، كه محتاج برخورداري از علم نامحدود و زوال‌ناپذير است، نبوده‌اند و احتمال اشتباه آن‎ها در فهم و بيان مطالب منتفي نيست. بنابراين گر چه مطالب خود را در قالب شعر يا نثر جذّاب و دل‌نشيني بيان كرده باشند، امّا به خاطر عدم مصونيّت مطلق و هميشگي از خطا و خلاف، كلام آن‎ها را نمي‌توان حجّت شمرد و حقّانيّت و اتقان آن را بي‌نياز از انطباق با معيارهاي عقلي و ديني پنداشت. به بيان ديگر شعر و نثر عارفانه را همچون آيات وحي و روايات معصومين : نمي‌توان حجّت دانست.

 

9ـ رياضات و عبادات شاقّ و بدعت‎آميز

برخي گروه‌هاي صوفيّه براي تربيت سالكان، رياضت‎هاي مشقّت‌آميز و اعمال عبادي خاصّي را ابداع و تجويز مي‏كنند كه به هيچ وجه ريشه‌اي در متون ديني و تأييدي در سنّت و سيرة معصومين : براي آن‎ها نمي‌توان يافت. اين رياضات و عبادات، سالك را از زندگي متعادل انساني كه اسلام براي فرد مسلمان مي‌پسندد و پيامبر و ائمّه : و صحابة‌ شايستة آنان در قالب آن رفتار مي‌كردند، خارج مي‌سازد.

در اين مورد بايد توجّه كرد كه اوّلاً آنچه از اعمال و عبادات كه براي رشد و تكامل انسان مسلمان لازم و مفيد بوده است، شارع مقدّس در قالب احكام دين، در طيف گستردة عمل به واجبات و ترك محرّمات و عمل به مستحبّات و ترك مكروهات و بسنده كردن به حدّاقل و تنها در حدّ رفع ضرورت پرداختن به مباحات، مقرّر داشته است. از سوي ديگر دشواري‌ها و مشقّاتي را كه تحمّل آن‎ها براي رشد و تكامل هر شخص لازم است، خداوند به طور طبيعي در جريان زندگي وي پيش مي‌آورد و در نتيجه اگر شخص طالب رشد و تكامل است بايد با روح صبر و تسليم و رضا با آن مشكلات مواجه شده و از صميم دل و جان، طبق دستورات دين و احكام الهي، و بي ‎‌آن كه به رفتاري ديگر مايل باشد، در آن موقعيّت عمل كرده و در برابر آن مشكلات عكس‎العمل نشان دهد. گريز از رياضت‌هاي خداداد و پرداختن به رياضت‎هاي خود ساخته، رشد و تكامل واقعي در پي نخواهد داشت. بنابراين پرداختن به عبادات خود ساخته و تحميل نمودن رياضت‌هاي تصنّعي بر خود، نه مفيد است و نه لازم.

ثانياً در موارد بسياري فشار بيش از اندازه وارد كردن به خود در قالب عبادت‌هاي افراطي و رياضت‌هاي شاقّ، نه تنها موجب تسريع در نيل به مقصود نمي‌شود، كه به مبتلا شدن شخص به فرسودگي و ضعف و بيماري‌هاي جسمي و عصبي و نيز خستگي و افسردگي روحي[30] و دلزدگي و بي‎رغبتي به عبادت و معنويّت و ديانت منجر شده و نهايتاًً شخص براي هميشه از رسيدن به مقصود باز مانده و يا لااقلّ دستيابي او به مقصود به تأخير مي‌افتد. بنابراين چنين رفتارهاي افراطي و خارج از رويّه، نه مفيد است و نه لازم. راه نيل به مقصود پرهيز از عجله و شتابزدگي و تن دادن به حركت تدريجي و معتدل و پيشه كردن طريق صبر و انتظار است.[31]

رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود

رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود

ثالثاً عبادت‌هاي افراطي و رياضت‌هاي سخت، سبب مي‏شود كه اگر سالك به مراتبي از كمال هم دست يابد، آن را ناشي از تلاش و تقلاّي خود پنداشته و به عمل خويش متّكي و مغرور شود و به جاي اين كه خدا را ربّ و پرورش دهنده و رشد دهندة خويش ببيند، خود را در تكامل خويش مؤثّر بپندارد و اين خودبيني و خدا را نديدن، به معناي سقوط به پايين‏ترين درجة انحطاط قابل تصوّر براي فرد است.

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد توكّل بايدش

رابعاً آنچه در طيّ طريق عرفان به سرعت نيل به مقصود كمك مي‌كند افزودن بر ميزان صدق و اخلاص و شوق و محبّت در عمل است نه افزايش حجم و مقدار عمل. به بيان ديگر بايد به ارتقاء كيفيّت و افزودن بر حُسن عمل اهتمام ورزيد نه بر زياد كردن حجم و افزودن كميّت آن.

خامساً با توجّه به توقيفي بودن عبادات و منوط بودن آن به مقرّر شدن از سوي شارع، ابداع عبادات خود ساخته، نوعي بدعت است و بدعت در دين و افزودن خود ساخته‌هاي خويش بر آن، به يقين عملي حرام و مورد انزجار خداوند است و با فعل حرام و منفور پروردگار، قطعاً به قرب الهي نمي‌توان راه يافت و كسي كه چنين بدعت‌هايي را جعل مي‌كند و كساني كه به اين بدعت‎ها عمل مي‌كنند، نه تنها مقرّب و محبوب خداوند نيستند، كه منفور و مطرود درگاه الهي‌اند. همان گونه كه قرآن كريم به پيامبر اكرم 6 امر كرد كه: بگو اگر براستي خدا را دوست داريد از من پيروي كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و محبوب خدا شويد.[32] و به مؤمنان فرمود: هر آينه در وجود و رفتار پيامبر خدا بهترين الگو براي تأسيّ و پيروي شما وجود دارد.[33] تنها راه نيل به مدارج كمال، اقتدا به پيامبر و اهل بيت بزرگوارش : و پرهيز از هر نوع بدعتگذاري و رفتارهاي بدعت‎آميز است.

 

10 ـ جبرگرايي و مسئوليّت گريزي

برخي گرويدگان به راه عرفان و تصوّف، با استناد به توحيد افعالي و اين كه در عالم وجود، فاعلي جز خدا نيست و سررشتة همة امور در دست خداوند است، و آنچه خدا بخواهد واقع مي‏شود و مشيّت پروردگار بر مشيّت بنده غالب است، هر انجام معصيت و ترك طاعتي از جانب خويش را به مشيّت الهي منسوب نموده و خود را از هر گونه مسؤوليّت در برابر اعمال خويش مبرّا مي‌شمرند.

اين برداشت و نتيجه‎گيري از توحيد افعالي، جاهلانه و نادرست و مغاير با قرآن و سنّت و عقل و منطق است. براي پي بردن به نادرستي اين برداشت از يك سو بايد توجّه كرد كه اگر واقعيّت همين بود كه اين جاهلان پنداشته‌اند، امر و نهي خداوند در قالب شرايع الهي، وظيفة امر به معروف و نهي از منكر و دعوت به نيكي و موعظه و مجادلة به احسن براي مؤمنان، حدود و قصاص و ديات مجرمان در دنيا، وجود حسابرسي پس از مرگ و پاداش و كيفرهاي اخروي، تحسين و تشويق نيكان و تقبيح و تحذير بدان در كلام الهي و نهايتاً بعثت پيامبران، همه لغو و بيهوده يا ناعادلانه و ستمگرانه بودند؛ زيرا انسان‌ها فاقد اختيار و آزادي‌اند و درنتيجه نه امر و نهي به آن‎ها معني دارد و نه تحسين و تقبيح و تنبيه و مجازات و پاداش و عقوبت ايشان به خاطر كارهايي كه كرده‌اند عادلانه است. اين در حالي است كه هيچ مؤمني خداوند را بيهوده‎كار و ستمكار نمي‏داند بلكه او را حكيم و دادگر مي‏شناسد.

از سوي ديگر بايد توجّه داشت كه مشيّت تكويني الهي، به اين كه انسان موجودي داراي آزادي و اختيار و قدرت انتخاب باشد، و مشيّت تشريعي الهي، به اين كه تصميم انسان بر انجام نيكي‌ها مجاز و بر ارتكاب زشتي‌ها ممنوع است، تعلّق گرفته و در قالب شرايع الهي به انسان‌ها اعلام شده است. پس آنچه شخص بر او مصمّم مي‌شود جلوه‎اي از اختيار او، كه مصداقي براي مشيّت تكويني خداوند است، مي‌باشد؛ امّا اين تصميم آزاد شخص ممكن است در راستاي مشيّت و اذن تشريعي الهي و يا در جهت مخالف آن اتّخاذ شده باشد. عملي شدن اين تصميم نيز در قلمرو مشيّت و اذن تكويني الهي قرار دارد و اگر خداوند وقوع آن را به مصلحت نداند مانع از عملي شدن آن خواهد شد؛ لكن هيچ‎گاه تصميمي را كه خود شخص خواستار آن نيست بر او تحميل نمي‏كند و به جبر و زور او را وادار به اتّخاذ آن تصميم و انجام آن عمل نمي‏كند. بنابراين در عين اين كه همة چيزها در قلمرو مشيّت تكويني الهي قرار داشته و همة امور در قلمرو آن واقع مي‏شوند، آزادي انسان در تصميم‎گيري و مسئوليّت او در قبال تصميم‌هايي كه اتّخاذ مي‌نمايد و در پي آن استحقاق او براي تشويق و تنبيه و پاداش و كيفر الهي به تناسب نوع تصميمي كه آزادانه گرفته، غير قابل انكار است.[34]

11ـ ملامتي‎گري و تظاهر به ترك طاعات و ارتكاب معاصي

از برخي روي آورندگان به تصوّف، در منظر و ملاء عام، سخنان و رفتارهايي شنيده و مشاهده مي‌شود كه مخالف احكام شرع و مصداق ترك طاعت و ارتكاب معصيت است. اينان به انگيزة رهايي از شهرت و نام و سُمعه و ريا و دستيابي به اخلاص، تظاهر به اعمال خلاف شرع و تقوي مي‏كنند، در حالي كه في‎الواقع اهل چنان اعمالي نيستند و پايبند به شرع و تقوا مي‏باشند، و از اين طريق درصددند نكوهش و ملامت مردمان را عليه خود برانگيزند، تا در معرض خطر خودنمايي و زهد فروشي و ناخالصي قرار نگيرند.

در اين زمينه نيز بايد به نكاتي توجّه كرد. اوّلاً قرآن و حديث علي‎رغم همة تأكيدي كه بر اخلاص در عمل و پرهيز از زهد فروشي و ريا و سمعه كرده، هيچ‎گاه مجوّز ملامتي‎گري و تظاهر به فسق و فجور و اعمال ناپسند و حرام را صادر نكرده است. نوع رفتار و زندگي پيامبر اكرم و ائمّة معصومين : و اصحاب شايستة‌ آن بزرگواران، خود بهترين شاهد بر اين امر است كه ظاهر و باطن مؤمن راستين يكي و هر دو پاك و زيبا و پسنديده است. نفاق كه شكاف بين ظاهر و باطن است، همان طور كه يك مصداقش دنيا‎پرستي در درون و تظاهر به خداپرستي و ايمان و صلاح در بيرون وجود شخص است، مصداق ديگرش خداپرستي و ايمان و صلاح در درون، و تظاهر به كفر و فساد و دنياطلبي در بيرون وجود خويش است.  توحيد كه به معني يكي شدن است اقتضا دارد كه ظاهر و باطن مؤمن يكسان و هر دو به نحو واحدي خدايي و خداپسند باشد.

ثانياً مؤمن راستين كسي است كه سر به راه بندگي حقّ مي‌نهد و چنان غرق توجّه به محبوب است كه بود و نبود خلق، چه رسد به ستايش و نكوهش ايشان، اندكي توجّه وي را به خود جلب نمي‏كند.

ثالثاً براي مؤمن واقعي تنها قضاوت و نظر الهي مهمّ و شايستة توجّه بوده و تعريف و تكذيب خلق از نظر او بي‎اهمّيّت است. بنابراين كسي كه تعريف و تكذيب و تجليل و سرزنش خلق براي او متفاوت است و نگران تأثير سوء تعريف و تجليل ديگران بر خود مي‌باشد و با تظاهر به اعمال قبيح و مغاير شرع، سعي مي‌كند ملامت مردم را برانگيزد، ناقص و محروم از حقيقت ايمان و توحيد است.

رابعاً مؤمن با پي بردن به فقر و نقص و سياهرويي ذاتي و صفاتي و افعالي خود، به تلقّي‌يي از خودش رسيده كه هيچ تجليل و ستايشي نمي‌تواند در او اثر كند و او را مغرور ساخته و امر را بر او مشتبه سازد و موجب شود كه شائبة وجود كمال و جمالي در خود، به دل و ذهنش خطور كند. كسي كه تجليل و ستايش خلق در او اثر مي‌كند هنوز خود را به حقيقت نشناخته و از ناقصان است.

خامساً كسي كه تقلاّ و فعل خود را در بر انگيختن ستايش و نكوهش خلق نسبت به خودش مؤثّر مي‏داند و درصدد است با تقلاّ و فعل خود، وضعيّت را از ستايش و تجليل به نكوهش و ملامت تغيير دهد، هنوز به حقيقت توحيد راه نيافته و به اين واقعيّت پي نبرده كه اين خداست كه اشخاص را در نظر ديگران جلال و محبوبيّت مي‏بخشد يا از نظر خلق مي‏اندازد و ملامت آنان را عليه وي برمي‌انگيزد. در غير اين صورت مي‌دانست كه ستايش خلق، فعل الهي و عملي كه ستايش مي‌شود نيز به مصداق ما اصابك من حسنة فمن الله: آنچه از نيكي كه نصيب تو مي‌شود از جانب خداست،[35] صنع الهي است و در نتيجه، در اين ستايش، جايگاه و سهمي براي خود و خلق قائل نبود و به مصداق انت كما اثنيت علي نفسك: خدايا تو همان گونه‎اي كه خويشتن، خود را ستوده‎اي،[36] تنها خدا را مي‏ديد كه به ثناي خويش مشغول است و در ستايشي كه خلق مي‏كنند، به حقيقت، سخن خدا را مي‏شنيد كه به خويش فتبارك الله احسن الخالقين: پس مبارك‌ (صاحب بركت) است خدا كه نيكوترين آفرينندگان است،[37] مي‌گويد.

سادساً مؤمن يقين دارد كه ربّ او خداست و خدا هر چه را براي پرورش و رشد او لازم باشد، به دست خلق ايجاد مي‌كند. لذا اگر ملامت خلق براي رشد او لازم باشد، خدا آن را بر عليه وي بر مي‌انگيزد و نيازي به كمك دادن خودِ عبد براي برانگيختن اين ملامت ندارد، همان گونه كه اگر تجليل خلق براي رشد او ضرورت يابد، خدا بي‌نياز به كمك عبد، آن را بوجود مي‌آورد. بنا بر اين باور، مؤمن آنچه از نكوهش و ستايش را كه خدا براي او پيش آورده است مناسب‏ترين و بهترين چيز براي رشد خود مي‌داند و به گوارايي و خرسندي پذيرا مي‌شود و فقط درصدد برمي‌آيد كه با پيشه كردن مناسب‏ترين رفتار در آن شرايط و انجام دادن شايسته‏ترين عكس‎العمل در آن موقعيّت، كه ملاك مناسب و شايسته بودن آن نيز اوامر الهي است، از شرايط و موقعيّتي كه خدا ايجاد كرده، بهرة كافي را براي رشد و تكامل خود ببرد. او مي‏داند كه ربوبيّت خدا نقص ندارد تا لازم باشد خودِ عبد با تقلاّ و فعل خويش نقصان آن را جبران كند. در نتيجه شرايط موجود، از جمله ستايش خلق، در اثر نقص و كاستي ربوبيّت، به خطا پديد نيامده است تا او بخواهد با رفتارهاي ملامت برانگيز خود، آن شرايط را تصحيح كند.

 

12ـ بي‎نيازي اهل طريقت به مراعات شريعت و بي‎نيازي اهل حقيقت به شريعت و طريقت

همان طور كه در فصل‎هاي پيشين كتاب ذكر شد، برخي از گروندگان به تصوّف و عرفان با تقسيم دين به سه حوزة شريعت يا احكام عملي، طريقت يا خلقيّات و روحيّات دروني، و حقيقت يا معرفت و شهودِ قلبي ناشي از محبّت و عشق الهي، به ترتيب هر حوزه را مقدّمة وصول به حوزة بعد دانسته و در نتيجه اهمّيّت و ضرورت هر يك را محدود به مقطع زماني قبل از وصول به حوزة بعد مي‌دانند. به تعبير ديگر، شريعت را نردباني مي‌پندارند كه به ياري آن مي‌توان به بام طريقت رسيد و پس از رسيدن به بام، نيازي به آن نخواهد بود، چنان كه طريقت نيز به مثابه نردباني است كه به مدد آن مي‌توان به بام حقيقت دست يافت و پس از نيل به حقيقت، به مراعات لوازم طريقت نيز احتياجي نخواهد بود، يعني با رسيدن به ذي‎المقدّمه و مقصد، شخص از مقدّمه و راه بي‌نياز مي‌شود. با اين توجيه، با پيوستن به اهل طريقت، دست از تقيّد به احكام شرع شسته و با واصل به حقيقت پنداشتن خود، خويشتن را از تقيّد به لوازم طريقت نيز مستغني مي‏پندارند و هر خلاف شرع و اخلاقي را بر خود مجاز مي‏پندارند و بدان آلوده مي‌شوند.

در اين مورد نيز اوّلاً همان گونه كه در فصل‎هاي مزبور توضيح داده شد[38] و نيازي به ذكر مشروح مجدّد آن نيست، بايد توجّه داشت برخلاف پندار اين گروه، شريعت و طريقت و حقيقت، سه جنبه و يا سه بُعد از واقعيّت واحد و غير قابل تجزيه‌اي به نام دين است كه با وجود آن واقعيّت، هر سه جنبه و بُعد، توأماً وجود خواهد داشت. قلب نورانيّت يافته از نور معرفت و شهود عاشقانة حضرت حق، رواني سرشار از فضيلت‌ها و كرامت‌هاي اخلاقي و روحيّات لطيف و والاي معنوي، و چنان رواني، پيكري جلوه‎گاه بروز و ظهور طاعات و عبادات الهي و اعمال و رفتار شايستة انساني مي‌سازد و بين اين سه، رابطة ضروري علّت و معلولي برقرار است كه رابطه‎اي ناگسستني است.

 

ثانياً قرآن كريم خطاب به پيامبر اكرم 6 مي‌فرمايد: ثمّ جعلنٰك علـي شريعة من الامر فاتّبعها و لا تتّبع اهواء الذّين لا يعلمون. انّهم لن يغنوا عنك من الله شيئاً. و انّ الظّالمين بعضهم اولياء بعض و الله وليّ المتّقين. هذا بصائر للنّاس و هديً و رحمة لقومٍ يوقنون. أم حسب الذّين اجترحوا السّيّئات ان نجعلهم كالذّين امنوا و عملوا الصّالحات سواء محياهم و مماتهم ساء ما يحكمون. و خلق الله السّمٰوات و الارض بالحقّ و لتجزي كلّ نفس بما كسبت و هم لا يظلمون. أفرايت من اتّخذ الهه هواه و اضلّه الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشٰوة. فمن يهديه من بعد الله افلا تذكّرون: سپس تو را بر شريعتي از امر (دين يا سرچشمه گرفته از عالم امر) قرار داديم؛ پس آن را پيروي كن و هوس‌هاي كساني را كه نادانند پيروي مكن. آن‌ها هرگز تو را از خدا بي‌نياز نمي‌كنند و ستمكاران (گناهكاران) بي‌گمان دوست و پشتوانة يكديگرند و خدا دوست و پشتوانة پرهيزكاران است. اين بصيرت‌هايي براي مردم و هدايت و رحمتي براي گروهي است كه يقين مي‌آورند. آيا كساني كه مرتكب بدي‌ها شده‌اند، پنداشته‌اند كه آنان را مانند كساني قرار مي‌دهيم كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده‌اند، و زندگي و مرگشان با آن‌ها يكسان است؟ چه بد داوري مي‌كنند! و خدا آسمان و زمين را به حقّ آفريد و تا هر كس به موجب آنچه به دست آورده و عمل نموده، جزا داده شود و به اينان ستم نمي‌شود. پس آيا ديدي كسي را كه هواي نفس خويش را معبود خود قرار داد و خدا او را آگاهانه در گمراهي واگذاشت و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر ديده‌اش پرده افكند؟ پس آيا بعد از خدا چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ پس آيا پند نمي‌گيريد؟[39]

 

بر اساس آيات فوق، اوّلاً خود پيامبر اكرم 6 كه بزرگ‌ترين عارف تاريخ خلقتند، موظّف به تبعيّت از شريعت مي‌باشند، چه رسد به پيروان آن حضرت. ثانياً پيامبر اكرم و پيروان ايشان مجاز به تبعيّت از ناداناني كه به پيروي از هواي نفس دعوت مي‌كنند، نيستند و اگر به جاي تبعيّت از احكام شرع، از هواي نفس پيروي كنند، در پيشگاه پروردگار راهي براي مبرّا ساختن خود ندارند. ثالثاً گر چه كساني كه به احكام شرع بي‌اعتنايي نموده و مرتكب معصيت مي‌شوند با تأييد يكديگر مي‌پردازند و با هم رفاقت دارند، امّا اگر كسي طالب است كه از دوستان و اولياي خدا شود و مورد تأييد و محبّت خداوند قرار گيرد، بايد راه پرهيزگاري و اجتناب از آنچه را شريعت مجاز نمي‌داند، در پيش گيرد. رابعاً گر چه شريعت‌گريزان، تأكيد بر تبعيّت كامل از شريعت را قشري‌گري و كوتاه‌فكري مي‌شمارند، امّا به واقع، تأكيد مزبور ماية بصيرت همة انسان‌ها بوده و براي اهل يقين كه به قلّة عرفان دست يافته‌اند، موجب هدايت و رحمت الهي است. خامساً كساني كه مي‌پندارند با بي‌اعتنايي به شريعت، از مؤمناني كه به احكام شرع عمل مي‌كنند، كمتر نيستند و در دنيا و آخرت با آن‌ها يكسانند، به شدّت در اشتباهند؛ زيرا خلقت عالم بر اساس حقّ و عدل صورت گرفته و دستاورد هر كس مطابق همان چيزي است كه انجام داده است. سادساً كساني كه به جاي شريعت، از هواي نفس خود پيروي مي‌كنند، به جاي خداي صاحب شريعت، هواي نفس خود را مي‌پرستند و خدا نيز آنان را در گمراهيشان، به خود وامي‌گذارد و از ديدن و شنيدن و درك حقايق، محرومشان مي‌سازد و از اين گمراهي راه نجاتي نخواهند داشت. در پايان نكات ششگانة فوق، خداوند مسلماناني را كه به شريعت بي‌اعتنايند، مخاطب قرار داده و از آن‌ها مي‌پرسد: آيا به خود نمي‌آييد و از بي‌راهه‌اي كه به سبب محروميّت از علم و آگاهي و تبعيّت از هوا و هوس، به آن دچار شده‌ايد، باز نمي‌گرديد؟

 

قرآن كريم در بيان ماية اصلي انحرافات و گمراهي‌هـاي بشر مي‌فرمايد: ان يتّبعون الاّ الظّن و ما تهوي الانفس و لقد جاءهم من ربهم الهديٰ: جز از گمان و آنچه نفس‌ها هوس مي‌كنند، پيروي نمي‌كنند؛ در حالي كه از جانب پروردگارشان براي آن‌ها هدايت آمده است.[40] انحراف مورد بحث، يعني بي‌اعتنايي به احكام شريعت هم از اين قاعده مستثني نيست. كساني كه به اين گمراهي دچار شده‌اند نيز از يك سو، به خاطر بي‌بهره بودن از علم دين و جهالت نسبت به معارف اسلام، در فضاي توهّمات جاهلانة خويش، سخنان بي‌پايه‌اي را به هم مي‌بافند و با عبارت‌پردازي‌هاي ذوقي و هنري، به آن زيبايي مي‌بخشند و به سبب زيبايي و رواني سخن، محتواي آن را حقّ پنداشته و معيار عمل قرار مي‌دهند؛ و از سوي ديگر، دانسته يا ندانسته، به اقتضاي خواسته‌هاي نفس، كه چيزي جز شانه خالي كردن از تحمّل زحمت انجام تكاليف شرع و غوطه‌ور شدن در لذايذ حيواني نيست، بي‌اهمّيّت شمردن شريعت را دلچسب و مطبوع مي‌بينند و به آن روي مي‌آورند.

 

 

13ـ خود را برتر و بالاتر از طاعت و معصيت پنداشتن

برخي رهپويان طريق تصوّف و عرفان با دستيابي به كشف و كرامات و يا نيل به برخي حالات و مقامات، خود را واصل به حق پنداشته و برتر و بالاتر از طاعت و معصيت و بي‌نياز به مراعات تكاليف عبوديّت گمان كرده و هر كار و هر چيز را براي خود مجاز مي‌پندارند و براي تأييد پندار خويش به كارهايي كه خضر 7 در مدّت همراهي موسي 7 با وي، انجام داد و به سبب مغايرت با احكام شرع و اقتضاي عقل، مورد اعتراض موسي 7 قرار گرفت، استناد مي‌كنند. يا در قالب تمثيل، خود را به منزلة پليس راهنمايي مي‌پندارند كه اجازة تخلّف از مقررات را به ساير رانندگان نمي‌دهد، امّا خود مجاز است كه برخلاف مقرّرات عمل نمايد و مثلاً با اتومبيل خود از چراغ قرمز عبور كند يا در خيابان يك طرفه برخلاف مسير، رانندگي كند.

اين پندار نيز باطل و استدلال‎هاي ناظر بر آن نيز نادرست است. براي درك اين بطلان و نادرستي، بايد به چند نكته توجّه كرد.

نخست اين كه انجام اوامر الهي و پرهيز از نواهي پروردگار، جزئي از ايمان است و هر كس ايمان استوارتر و عميق‎تري داشته باشد پاي‎بندي بيشتري به احكام الله خواهد داشت. امام صادق 7 مي‎فرمايند: الايمان عمل كلّه: تمامي ايمان عمل است.[41] و نيز مي‎فرمايند: من اقرّ بدين الله فهو مسلم و من عمل بما امر الله عزّ و جلّ به فهو مؤمن: هر كس به دين الهي اقرار كند مسلمان است و هر كس به آنچه خداي عزّ و جلّ امر فرموده، عمل كند، مؤمن است.[42] امام باقر 7 مي‎فرمايند: الايمان ما استقرّ في القلب و افضي به الي الله عزّ و جلّ و صدّقه العمل بالطّاعة لله و التسليم لاٴمره: ايمان آن است كه در دل مستقرّ مي‎گردد و شخص را به سوي خداي عزّ و جلّ سوق مي‎دهد و انجام طاعت و فرمانبري خدا و تسليم بودن در برابر اوامر الهي، وجود آن را تصديق مي‎كند.[43] امام صادق 7 مي‎فرمايند: الايمان ان يطاع الله فلا يعصي: ايمان اين است كه از خدا فرمانبري شود و از دستورات خداوند سرپيچي نشود.[44] بنابراين عارفان و واصلان حقيقي، به سبب قوّت و رفعت ايمانشان، بيش از سايرين به مراعات تكاليف شرع و انجام طاعت و ترك معصيت ملتزم و پاي‎بندند.

دوّم اين كه بين ظاهر و باطن و برون و درون انسان رابطة متقابلي برقرار است به اين نحو كه رفتارهاي انسان در صورت تكرار، ملكات اخلاقي را در درون انسان به وجود مي‌آورند و روحيّات متناسب با آن رفتار را سبب مي‌شوند و نهايتاً ملكات و روحيّات مزبور، در قلب اثر مي‌گذارند و عقيده و ايمان متناسب با خود را پديد آورده و تحكيم مي‌كنند و عقيده و ايمان ناسازگار با خود را متزلزل و نابود مي‌كنند. به بيان ديگر، رفتارهاي خارجي، آثاري را در درون انسان به ارث مي‏گذارند (اصل وراثت). متقابلاً معرفت و ايمان قلبي، به صورت ملكات و روحيّات متناسب، از باطن فرد به روان او سرايت كرده و ملكات و روحيّات نيز در قالب رفتارهايي به پيكر وي سرايت مي‌كند (اصل سرايت). اين تأثير و تأثّر متقابل درون و برون بر يكديگر به عنوان يك واقعيّت، از نظر علم و عقل ترديد ناپذير است.

خداوند متعال بر اساس ويژگي فوق كه در آفرينش، در انسان ايجاد كرده، در جايگاه ربوبيّت تشريعي خود در قالب اديان الهي، براي ساخته و پرداخته شدن انساني سرشار از عشق الهي، ابتدا در قالب احكام شرع، او را به رفتارهاي عاشقانة يك عاشق حقيقي پروردگار ملزم كرده است تا با تكرار اين طاعات و عبادات، كه همان رفتارهاي عاشقانه است، روان شخص به تدريج ملكات اخلاقي و روحيّات معنوي متناسب با چنين رفتار عاشقانه‌اي را به ارث برده و نهايتاً آن ملكات و روحيّات نيز عشق به خداوند را در قلب وي به ارث بگذارند. نيمي از راه تكامل و تعالي انسان بدين گونه طي مي‏شود. لكن در نيمة‌ دوّم راه كه شخص از قلبي سرشار از عشق الهي برخوردار شده است، اين عشق به صورت روحيّات معنوي و ملكات اخلاقي به روان او سرايت كرده و اين روحيّات و ملكات نيز در قالب طاعات و عبادات ظاهري و اعمال و رفتارهاي مطابق با حكم شرع، كه چيزي جز رفتارهاي عاشقانة يك عاشق حقيقي پروردگار نيست، به پيكر او سرايت مي‏كند و از او سر مي‏زند.[45]

با توضيح فوق گرچه از نظر اين كه در آغاز راه، شخص با تكلّف و زحمت، انجام وظايف ديني و احكام شرعي را بر خود تحميل مي‌كند و با دشواري و تلخي متحمّل آن مي‌شود، و در پايان راه، اعمال و فرائض ديني به اقتضاي حالت دروني شخص، به رواني و سهولت، بر پيكر وي ظاهر و توسّط وي انجام مي‌شوند؛ بين مبتديان و منتهيان تفاوت چشمگيري وجود دارد، لكن از نظر عمل به احكام و وظايف ديني، نه تنها كاستي و كمبودي در منتهيان و كاملان وجود ندارد، كه حتّي به خاطر وجود منشأ دروني، اعمال و عبادات مزبور بسيار كاملتر و تمام عيارتر، در آنان مشاهده مي‏شود.

سوّم اين كه چون اعمال و رفتار منتهيان و كاملان، تصنّعي و تحميلي نيست و آنان در درون خود خواستار و آرزومند رفتار ديگري نيستند كه همچون مبتديان با سركوب ميل و خواست نفساني خود، عمل به احكام شرع را بر خويش تحميل نمايند؛ اين پندار كه در صورت برداشته شدن امر و نهي الهي از سر راه آن‎ها، به اقتضاي خواهش نفس و ميل درون، رفتار ديگري در پيش خواهند گرفت، باطل و نابجاست.

چهارم اين كه عمل صالح عملي است كه هم حُسن فاعلي، يعني انگيزة خالص و ناشي از عشق الهي، و هم حُسن فعلي، يعني مطابقت با موازين عقلي و شرعي، داشته باشد. حُسن فاعلي به تنهايي موجب حُسن عمل نخواهد بود. يعني به صرف اين كه شخص داراي نيّت خالص و عاشقانه‎اي است، انجام هر عملي ولو مغاير با موازين عقلي و شرعي، از او پسنديده و پذيرفته نيست. به بيان ديگر حُسن نيّت نمي‌تواند قبح فعل را منتفي سازد. كاملان و منتهيان كه مصاديق تمام عيار عبادالله الصالحين مي‏باشند وجودشان خاستگاه اعمال صالحي است كه هم حُسن فعلي دارد و هم حُسن فاعلي، و جز اين گونه رفتار، عملي از آن‎ها سر نمي‌زند.

پنجم اين كه حضرت خضر 7 كارهايي كه كرد، همان گونه كه قرآن كريم بيان فرموده است، سرِخود و به خواهش نفس خويش انجام نداد؛ بلكه در اجراي امر و حكم الهي بدان مبادرت ورزيد. چنان كه خود آن حضرت در تشريح حكمت و علّت كارهاي خود براي حضرت موسي 7 فرمود: و ما فَعَلتُهُ عَن اَمري: من از پيش خود اين كارها را انجام ندادم.[46]و[47] امر خداوند به حضرت ابراهيم 7 درمورد ذبح حضرت اسماعيل 7 و مبادرت حضرت ابراهيم 7 به آن نيز به همين نحو است. در حوزة شرع نيز در شرايط عسر و حرج و اضطرار، به جاي احكام اوّليّه، احكام ثانويّه بر فرد واجب مي‌شود، يا با حكم حكومتي وليّ امر، وجوب و حرمت‌ها و مجاز و ممنوع‌هايي جز آنچه در احكام اوّليّه و ثانويّه وجود دارد متوجّه افراد مي‌شود. چنين احكام خاصّي، چه حكم ثانوّيه و چه حكم حكومتي و چه احكام خاصّي كه از جانب خداوند براي حضرت خضر و حضرت ابراهيم 8 صادر شده بود، به همان مقدار حكم الله است كه احكام اوّلية شرع؛ و كسي كه اين احكام خاصّ متوجّه وي مي‌باشد و احكام اوّليّه از او منصرف بوده و برداشته شده است، مراعات آن احكام خاصّ شرعاً بر او واجب بوده و اين گونه نيست كه از وادي تكليف فراتر رفته و مشمول احكام و تكاليف و مكلّف به مراعات احكام الهي نباشد. در مثال پليس راهنمايي هم بايد توجّه داشت كه پليس در اجراي وظايف و مقررات خاصّي كه ملزم به انجام و مراعات آن است، متفاوت با مقرّرات حاكم بر رانندگان عادي عمل مي‌كند و اين گونه نيست كه از مطلق تكليف و مقرّرات معاف باشد و به ميل و خواهش شخص خود بر خلاف مقرّرات راهنمايي و رانندگي عمل ‌كند.

اكنون نكتة حائز اهمّيّت اين است كه مرجع تشخيص احكام خاصّ الهي براي شخص كيست و نحوة تشخيص آن چيست؟ آيا طبق موازين الهي، پذيرفته است كه فردي با محاسبات شخصي يا مكاشفات دروني، خود را فارغ از احكام شرع پنداشته و مشمول حكم خاصّي بشمارد؟ بي‎شك چنين امري از نظر معيارهاي الهي مردود و ناموجّه است و اين محاسبات و مكاشفات، فاقد حجّيّت مي‎باشند.[48]

 

14- دل بايد پاك باشد، ظاهر مهم نيست.

برخي صوفي مسلكان، در توجيه آلودگي خويش به رفتارها و اعمال ناپسند و كارهاي مغاير دستورات دين، عنوان مي‎كنند كه دل مهمّ است و ظاهر اهمّيّتي ندارد؛ بنابراين بايد دل را پاك كرد، مقدّس و متشرّع بودن و پاكيزگي ظاهر از رفتارهاي آلوده و خلاف شرع، بي‎اهمّيّت است. خدا نيز به دل‎ها و درون‎هاي اشخاص مي‎نگرد و به سخنان و اعمالشان اعتنايي ندارد. و در اثبات اين سخن، به احاديثي با اين مضمون استناد مي‎جويند.

در اين زمينه به نكاتي چند بايد توجّه كرد. نخست اين كه چنان كه ذكر شد، ظاهر و باطن انسان از يكديگر تأثير مي‎پذيرند و باطني پاك و نوراني، با ظاهري آلوده و ظلماني، براي درازمدّت در يك فرد ممكن نيست جمع شوند. قلب نورانيّت يافته به نور معرفت و محبّت الهي، رواني مي‎سازد جايگاه روحيّات معنوي و فضايل اخلاقي، و چنان رواني، پيكري مي‎سازد جلوه‎گاه اعمال صالح و طاعات و عبادات ديني. به بيان ديگر چنان كه گفته‎اند: الظاهر عنوان الباطن: ظاهر انسان نمودار باطن اوست و به تعبير ديگر، از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

دوّم اين كه قرآن كريم بر تأثير تخريبي اعمال ناشايست، بر ايمان قلبي انسان، تأكيد نموده است. چنان كه مي‎فرمايد: ثمّ كان عاقبة الّذين اسآءوا السُّواي ان كذّبوا بايات الله و كانوا بها يستهزءون: سرانجام كساني كه كارهاي بد را پياپي مرتكب شدند، اين بود كه آيات خداوند را تكذيب كردند و به مسخره گرفتند.[49] بنابراين بي‎اعتنايي به صحّت و صلاح عمل و بي‎پروايي از ارتكاب اعمال زشت و مغاير شرع، قلب را هم فاسد مي‎كند و دل پاكي بر جا نمي‎گذارد.

سوّم اين كه احاديث مورد استناد مدّعيان چنين امري، در جوامع حديثي شيعه و سنّي به گونه‎هاي مختلف از پبامبر اكرم 6 روايت شده است كه به آن‎ها اشاره مي‎كنيم. نخست عبارتي است كه ضمن وصاياي آن حضرت به ابوذر غفاري آمده است. به اين صورت كه: يا اباذر انّ الله تبارك و تعالي لاينظر الي صوركم و لا الي اقوالكم و لكن ينظر الي قلوبكم و اعمالكم: اي ابوذر، هر آينه خداي تبارك و تعالي به قيافه‎هاي ظاهري شما و به سخنان و ادّعاهاي شما نمي‎نگرد، بلكه به دل‎هاي شما و به اعمال شما نگاه مي‎كند.[50] حديث ديگر به اين عبارت نقل شده است: انّ الله عزّ و جلّ لاينظر الي صوركم و اموالكم و انّما (لكن) ينظر الي قلوبكم و اعمالكم: خداي عزّ و جلّ به صورت‎هاي شما و ثروت‎هاي شما نمي‎نگرد و تنها (لكن) به دل‎ها و اعمال شما نگاه مي‎كند.[51] كه هر دو حديث حاكي از آن است كه ظاهرسازي و ادّعاهاي خالي از واقعيّت، در پيشگاه الهي بي‎ارزش است و آنچه مورد توجّه خداوند است، دل‎هاي پاك و نيّت‎هاي خالص و اعمال صالح و رفتارهاي شايسته است. بنابراين پيامبر اكرم 6 در قالب احاديث مزبور به هيچ وجه درصدد نفي اهمّيّت پايبندي به عمل به وظايف ديني و تكاليف شرعي نبوده‎اند.

عبارت ديگري كه حاوي مضمون مورد استناد مي‎باشد بدين قرار است: انّ الله لاينظر الي اجسادكم و لا الي صوركم و لكن ينظر الي قلوبكم: خداوند به پيكرها و قيافه‎هاي ظاهري شما نمي‎نگرد، بلكه به دل‎هاي شما نگاه مي‎كند.[52] كه اين عبارت حاكي از نفي ظاهرسازي و تأكيد بر ضرورت ريشه داشتن ظاهر در باطن و قلب انسان است. سرانجام عبارت ديگري كه ممكن است بيش از همه مورد استناد مدّعيان مذكور قرار گيرد، به اين ترتيب است: انّ الله لاينظر الي صوركم و اعمالكم و انّما ينظر الي قلوبكم: خداوند به قيافه‎ ظاهري و اعمال و رفتار شما نمي‎نگرد، بلكه به دل‎هاي شما نگاه مي‎كند.[53] لكن با توجّه به عبارات قبل، روشن است كه مقصود از اين حديث نيز نفي اهمّيّت عمل به وظايف شرعي نيست، بلكه حديث درصدد نفي اعمال رياكارانه و ظاهرفريبي است كه از نيّتي ناپاك و غير الهي سرچشمه مي‎گيرند. بنابراين هيچ يك از عبارات مزبور مدّعاي مورد نظر صوفي مسلكان مورد بحث را تأييد نمي‎كند.

 

15- تقدير با كوشش تغيير نمي‏پذيرد.

برخي گروندگان به راه عرفان و تصوّف با مطرح ساختن اين كه هر كس تقديري دارد كه گريز ناپذير است و تلاش و كوشش شخص نمي‌تواند در آن تقدير ازلي تغييري ايجاد كند، نتيجه گرفته‌اند كه نبايد خود را با تلاش و تقلاّهاي بي‎ثمر و بي‎اثر خسته كرد. به بيان ديگر هر كس همان خواهد بود كه مقدّر شده است، نه آن كه خود مي‌خواهد و در راستاي نيل به آن مي‌كوشد. لذا بر اساس چنين تحليلي، دست از تلاش و كوشش براي تهذيب و تعالي نفس كشيده و همّت از انجام طاعات و عبادات بريده‎اند.

اين پندار كه تعبير ديگري از همان جبرگرائي و مسئوليّت گريزي است و قبلاً بحث شد، باطل و بي‌اساس است. خداي متعال در آيات متعدّد قرآن كريم، بر اين امر كه هر كس در گِرو تلاش و مكتسبات خود است، تأكيد فرموده[54] و فلاح و رستگاري شخص را نتيجة كوشش وي براي تهذيب و تزكية نفس خويش دانسته[55] و بهشت جاودان را جايگاه كساني شمرده است كه به تزكية نفس مي‏پردازند[56] و تغيير شرايط و احوالي كه هر قوم و گروه با آن مواجه مي‌باشند را تابع و نتيجة اقدام ايشان در جهت تحوّل و دگرگوني خود دانسته است.[57] اگر معناي تقدير الهي براستي همين بود كه اينان پنداشته‌اند، ديگر چه فايده‎اي بر ارسال رسل و انزال كتب مترتّب بود؟ و خداي حكيم چرا پيامبران و كتب آسماني را فرستاد و شرايع و احكام الهي را وضع و به التزام به آن امر كرد؟

توجّه به آنچه اشاره شد روشن مي‏سازد كه تقدير الهي بر اين تعلّق گرفته است كه هر كس همان شود كه خود برمي‌گزيند و در جهت وصول به آن تلاش مي‌كند. لذا يكايك انسان‏ها موظّف به دقّت در شناخت و برگزيدن بهترين راه و مقصد[58] و ثبات قدم و اهتمام و تلاش در طيّ طريق و نيل به مقصد[59] مي‌باشند.

 

16ـ كار از عنايت برمي‌آيد نه از مجاهدت

برخي دل سپردگان طريق عرفان، با عنوان نمودن اين كه در راه كمال و تعالي و قرب، تنها عنايت الهي مؤثّر و ثمربخش است و هر كس اين عنايت شامل حالش شد، بي‎زحمت و تقلاّ، به مقصد مي‏رسد و آن كس كه از اين عنايت محروم ماند، با تلاش و تقلاّي خود به جايي نخواهد رسيد؛ نتيجه گرفته‌اند كه بايد دست از كوشش و مجاهدت كشيد و چشم انتظار عنايت بود.

اين طرز فكر نيز نادرست و ناشي از بدفهمي است. زيرا اوّلاً گر چه كار از عنايت الهي بر مي‌آيد و اين خداست كه حجاب‌ها را برطرف مي‌سازد و حقايق را به سالك مي‌نماياند و او را به مقصد مي‌رساند، امّا خداوند در اين امر هرگز به قهر و جبر متوسّل نشده و بدون خواست و طلب شخص، آن را به او تحميل نمي‌كند. خواست و طلب، با پندار و ادّعا متفاوت است. تشنه كامي كه در آفتاب گرم تابستان، در صحراي تفتيده‌اي در معرض مرگ قرار گرفته است، تمامي وجودش طالب و خواستار آب است. او هم به آب فكر مي‌كند، هم در زبان آب را طلب مي‌كند، هم لبان خشكيده و ترك خورده و چشمان از رمق رفته و پوست بدن به هم جمع شده‌اش از طلب آب حكايت مي‌كند و هم با تمام توان به جستجوي آب برمي‌خيزد و از هيچ تلاشي براي دست يافتن به آن كوتاهي نمي‌كند. سالكي هم كه به راستي جانش تشنة زلال معرفت و لقاء و وصال محبوب است چنين وضع و حالي دارد. لذا خواست و طلب وي مظاهر عملي هم خواهد داشت و در قالب تلاش و مجاهدتش نيز، خواست و طلب خود را به پروردگار خويش عرضه مي‌دارد و اين در شرايطي است كه براي عمل خود نقشي جز همين ابراز نياز در محضر خداوند برآورندة نيازها قائل نيست و رفع نياز را تنها نتيجة عنايت و عطاي الهي مي‌داند. به تعبير ديگر گرچه اجابت كنندة‌ خواست و دعا خداوند است، امّا عبد بايد اضطرار و افتقار خود را بيابد و از آن اضطرار و افتقار، دعا و خواستي در او پديد آيد، تا خداوند به اجابت درخواست و برآوردن خواستة او مبادرت ورزد.[60]

ثانياً تا آمادگي دريافت عنايت و توفيق الهي در عبد نباشد وي قادر نخواهد بود از آن عنايت و توفيق بهره ببرد و استفاده كند. اگر براي مسافري كه در بيابان راه گم كرده است، هدايت‎بخش‏ترين و بهترين راهنمايي‌ها را از طريق فرستندة بي‌سيم ارسال كنند، ولي مسافر مزبور، گيرندة بي‌سيم همخوان و هماهنگ با فرستندة‌ مزبور و همسنخ با طول موج امواج ارسالي و قادر به دريافت آن امواج را نداشته باشد، پيام‌هاي حياتبخش ارسالي، براي او ثمري نخواهد داشت و از آن بهره‌اي نخواهد برد. تلاش و كوشش سالك گامي است در جهت كسب آمادگي براي دريافت و بهره‌مندي از نفحات و الطاف و عنايات و توفيق‎هاي الهي.

ثالثاً همان گونه كه خداوند در امر رويش گياهان عنوان فرموده كه: افرأيتم ما تحرثون، ءانتم تزرعونه ام نحن الزّارعون: آيا آنچه را مي‏كاريد ديده‎ايد؟ آيا شما آن را مي‏رويانيد يا ما رويانندة آنيم؟[61] تا دهقان بذري نكارد، از فيض رويانندگي خداوند بهره‌اي نصيبش نخواهد شد. يا همان طور كه در امر عذاب و كيفر دنيوي كافران و مشركان پيمان شكن و خوار ساختن آنان و نصرت بخشيدن به مؤمنان فرموده كه: قاتلوهم يعذّبهم الله بايديكم و يخزهم و ينصركم عليهم و يشف صدور قوم مؤمنين و يذهب غيظ قلوبهم: با آن‎ها بجنگيد كه خداوند با دستان شما آن‎ها را عذاب مي‌كند و خوارشان مي‌سازد و شما را بر آنان پيروز مي‌گرداند و سينه‎هاي گروه مؤمنان را شفا مي‌بخشد و خشم دل‌هايشان را برطرف مي‌سازد.